عشق من و تو
داستان عشق ابدی من وتو
آدمک هیچ میدونی بازیچه دنیا شدم آدمک جدایی سخته میدونی میدونی تنهایی سخته میدونی آدمک خوشا بحالت که تو عاشق نمیشی دلخوش حرف خلایق نمیشی نمي توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ! و تو چه وحشیانه رختش را دریدی... و او چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشید... و تو هم چه وحشیانه بدنش را لمس کردی ... من میفهمم که یک زن٬ تا عاشق نباشد نمی بوسد، نمی بوید٬ و تسلیم نمی کند رویاهای عریانی اش را ... کاش ميشد عشق را تفسير کرد قصه بررنج صدها مشکل است شاه دل کیش هوسها میشود بای اسب ارزوها در گل است فیل بخت ما عجب کج میرود در سر ما بس خیال باطل است مهره های عمر من نیمش برفت مهره های او تمامش کامل است ما نسنجیده بی تسخیر او ...........غافل ازینکه طرف حریفی قابل است
ادامه مطلـب
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتی بی صدا
هنوز وقتی بارون میآد ، دلم عشق تو رو میخواد
میگم به هر قطره بارون ، بگین به دیدنم بیاد

از چیست ؟
پیش لحظه ی پر حرف بودنت
محض،ساکتم
در پیشگاه سبز حضور عزیز تو
از چه سبب غمین و دل افگار مانده ام
بر خیز ساقی و هیجانی به پیش آر
در سرد لحظه های پر از عادت و فتور
آن همه لطیف
گرمی دست توست
مرا
آرزوی دل
کند ، مانده ام که از چه
بنویسم ... از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ...
از چه بنویسم ؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و
کور است ؟ از زمین بنویسم یا از
زمان یا از یک نگاه مهربان ؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد
یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده
نشد ؟ باز چه بنویسم ؟ از چتری که هرگز زیر آن نه ایستادم یا از
حرفهایی که هرگز به زبان نیاوردم ؟ من
عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ، من دلبسته
درختی هستم که فرصت
نشد اسممان را روی آن حک کنیم ... اگر قرار باشد بنویسم ... باید در
همه سطرهای دفترم حضور
داشته باشی ، نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را از پائیز پاک
کند ، من بیقرار حرفهای ناب
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
میون این همه دشمن تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب و دریدی
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیقه دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن با من نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم ...
آنقدر بيقراره وجودتم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
تواین روزای بارونی
قشنگه حس من باتو
خودت انگار میدونی
تموم حس خوبم رو
به چشمای تو مدیونم
حضورت رو مداوم کن
برای چشم گریونم
پرم از تو که زیبایی
تو چشمات طرح یه لبخنده
کنارتو پراز عشقم
همه دنیام میخنده
تصورکن بدون تو
پراز ترسه یه کابوسم
تویی زیباترین احساس
کنارتو نمی پوسم
آخه وقتی بارون میاد رو صورت یه عاشق مثل من
حتی فرق اشک و بارون دیگه معلوم نمیشه
امشب چشمهای من مثل ابرای بهاره ، نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریه ام نمیتونه رو تو تاثیری بذاره، آره بخند...! بخند که حالم خنده داره
این عشق یک طرفه من رو کشونده تو خیابون ها
نمی خوام توی این خلوت کسی دور و برم باشه
نه پلکام روی هم میرن نه دست میکشم از گریه
نه می خوام بند بیاد بارون نه چتری رو سرم باشه!!
امشب چشای من مثل ابرای بهاره ، نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریه ام نمیتونه رو تو تاثیری بذاره، آره بخند...! بخند که حالم خنده داره!
خوابه چشمان تو را تعبير کرد
کاش ميشد همچون گلها ساده بود
سادگی را با تو عالمگير کرد
کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد
کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد
واست خریدم اون روز برفی
به جز اسم تو روی لبای من
اون روزا نبود دیگه حرفی
یادمه اون روز دستاتو آروم
گذوشتی توی دستای من
گفتی بهترین روزای زندگیم
یعنی روزای با تو بودن
سوز برف دستاتو میلرزوند
اما گرم گرم بود دل تو
اون روز هیچکسی تو خیابون نبود
به جز قلب منو تو
یادمه اون روز تو ازم پرسیدی
تا کی عاشقم میمونی
منم میگفتم
همیشه عاشقم خودت اینو میدونی
اون روزا زود گذشت
حالا بین ما فاصله زیاده
حالا من به عشقت میرم
تو اون خیابونا میشینم
میخوام که بدونی بعد این همه سال
عاشق ترینم

کند ، مانده ام که از چه
بنویسم ... از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ...
از چه بنویسم ؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و
کور است ؟ از زمین بنویسم یا از
زمان یا از یک نگاه مهربان ؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد
یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده
نشد ؟ باز چه بنویسم ؟ از چتری که هرگز زیر آن نه ایستادم یا از
حرفهایی که هرگز به زبان نیاوردم ؟ من
عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ، من دلبسته
درختی هستم که فرصت
نشد اسممان را روی آن حک کنیم ... اگر قرار باشد بنویسم ... باید در
همه سطرهای دفترم حضور
داشته باشی ، نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را از پائیز پاک
کند ، من بیقرار حرفهای ناب

شنیدی ولی راهمون این نشد
بهت گفتم اما یه لحظه چشات
من عاشق شدم حتی غمگین نشد
بهت گفتم عاشق نشم بهتره

تو چشماتو بستی هوا سرد شد
تو یه لحظه دل بستی و تو یه آن
کنارم بمون هات برگرد شد
به من حق بده از تو برگردمو
با تنهایی و هق هقم سر کنم
به من حق بده دیگه عاشق نشم
به من حق بده بلکه باور کنم
من از یاد تو رفتم و قانع ام
به این که هنوز یاد تو با منه
به این که هنوز داره رویای تو
به خواب من خسته سر میزنه
نمی خوام کسی از تو دورم کنه
نه نمی خوام که یاد تو یادم بره
به من حق بده دیگه عاشق نشم
بهت گفتم عاشق نشم بهتره
وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی
با هر كه سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنيدم
بر هر كه نظر كردم ، تو در نظرم بودی
در خنده ی من چو گل ، در كنج لبم خفتی
در گريه ی من چو اشك، در چشم ترم بودی
در صبحگاه عشرت ، همدوش تو ميرفتم
در شامگاه غربت، بالين سرم بودی
آ واز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود
پرواز چو ميكردم، تو بال و پرم بودی
هرگز دل من بر تو، يار دگری نگزيد
گر خواست كه بگزيند ، يار دگرم بودی

دل برات به قول سهراب زير بارون مي نو يسه
تنها آرزوم هميشه تا يادم نرفته راستي
کاش يه روز به هم بگي من همونم که مي خواستي

پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .
نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون كودكی هستم ومعصومانه می جويم پناه شانه هايت را كه شايد اندكی آرام گيرد دل.
دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی غريب دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختی نابم
که تو تنها نیاز من باشی
و چه عاشقانه است
که تو تنها آرزویم باشی
و چه رؤیایی است
این لحظه های ناب عاشقی
و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با فقط تو حس می کنم
| MiSs-A |



