عشق من و تو
داستان عشق ابدی من وتو
بر نمی دارد ... ...اسمی که هیچوقت نتونستم فراموش کنم شاید به خاطر این بود که هیچ وقت احساسه واقعی تو رو نسبت به خودم نتونستم بفهمم شایدم به خاطر این بود که میدونستم واقعا عاشق تو هستم و همیشه حتی از این فکر که تو رو فراموش کنم یا به کسه دیگه بجز تو فکر کنم وحشت داشتم. چندروز از جدایی من وتو میگذره ولی من هنوز خودم و وجودم و زندگی کردنمو مستلزم با تو بودن میدونم . هنوز طرز نگاه امروزت با گذشته و زمانی که به به خیال خودم عاشق من بودی،هیچ فرقی نکرده وهنوز تو نگاهت فریاد دوست داشتنو میشه شنید(من اینجوری فکر میکنم) هنوز تو نگاهت طعم شیرین لبات میشه چشید هنوز تو نگاهت گرمی آغوشت میشه حس کرد . هنوز طرز نگاهت منو یاد بغضی میندازه که روزی که میخواستی ازم جدا بشی تو گلوم کاشتی و هنوزم که هنوزه نترکیده و داره خفم میکنه که بهانه نزدیک تر نشستنمان میشود... و من... رو به روی تو... با چای و سیگاری... می توانم تمام شعر های نا گفته دنیا را یک جا بگویم... !............! شاملو فقط برای خودم هستم...!!! آدمک هیچ میدونی بازیچه دنیا شدم آدمک جدایی سخته میدونی میدونی تنهایی سخته میدونی آدمک خوشا بحالت که تو عاشق نمیشی دلخوش حرف خلایق نمیشی نمي توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ! و تو چه وحشیانه رختش را دریدی... و او چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشید... و تو هم چه وحشیانه بدنش را لمس کردی ... من میفهمم که یک زن٬ تا عاشق نباشد نمی بوسد، نمی بوید٬ و تسلیم نمی کند رویاهای عریانی اش را ... کاش ميشد عشق را تفسير کرد
هیچ وقت !
بارها و بارها صدایش کردم...
نشنید
ندید
وقتی که در اوج احتیاج بودم
تنها ماندم
تنهای تنها ...
صدایم به گوشش نرسید ...
چشمهایش مرا ندید
ودیگر نام مرا صدا نزد ...
او رفت
به یک خواب ابدی
من ماندم و تنهایی هایم !
بی او ..............
و سالهاست که می خوانمش
سر بر نمی دارد ...
ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺭﺍﻩ ﻧﯿﺴﺖ
ﺷﺐ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ
ﻧﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ،
ﻣﺎ
ﺑﯿﺮﻭﻥِ ﺯﻣﺎﻥ
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩﺍﯾﻢ
ﺑﺎ ﺩﺷﻨﻪﯼ ﺗﻠﺨﯽ
ﺩﺭ ﮔُﺮﺩﻩﻫﺎﯾِﻤﺎﻥ .
ﻫﯿﭻﮐﺲ
ﺑﺎ ﻫﯿﭻﮐﺲ
ﺳﺨﻦ ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﺪ
ﮐﻪ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ
ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺑﺎﻥ
ﺩﺭ ﺳﺨﻦ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥِ ﺧﻮﯾﺶ
ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺑﻨﺪﯾﻢ
ﺑﺎ ﻃﺮﺡِ ﺧﻨﺪﻩﯾﯽ،
ﻭ ﻧﻮﺑﺖِ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽﮐﺸﯿﻢ
ﺑبي هيچ خنده اي
ﺷﺒﺎﻧﻪ
ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺗﻮ
ﻟﻨﮕﺮﯼ ﺳﺖ -
ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﮐﻪ
ﺍﺯ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ
ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻧﮕﺎﻫﺖ
ﺷﮑﺴﺖ ﺳﺘﻤﮕﺮﯼ ﺳﺖ -
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﺭﻭﺡ ﻣﺮﺍ
ﺍﺯ ﻣﻬﺮ
ﺟﺎﻣﻪ ﺋﯽ ﮐﺮﺩ
ﺑﺪﺍﻥ ﺳﺎﻥ ﮐﻪ ﮐﻨﻮﻧﻢ
ﺷﺐ ﺑﯽ ﺭﻭﺯﻥ ﻫﺮﮔﺰ
ﭼﻨﺎﻥ ﻧﻤﺎﯾﺪ
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﯾﺘﯽ ﻃﻨﺰ ﺁﻟﻮﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍ
ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﺖ -
ﺁﻧﮏ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻤﯿﺮ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﻬﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻭﯾﻨﮏ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ :
ﻧﺒﺮﺩ ﺍﻓﺰﺍﺭﯼ
ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﭘﻨﺠﻪ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﻪ ﮐﻨﻢ
***
ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﺳﻮﻫﺎﯼ ﺍﻓﻖ ﭘﻨﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﻪ ﺟﺰ ﻋﺰﯾﻤﺖ ﻧﺎﺑﻬﻨﮕﺎﻣﻢ ﮔﺰﯾﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ
ﭼﻨﯿﻦ ﺍﻧﮕﺎﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﯾﺪﺍ ﻓﺴﺦ ﻋﺰﯾﻤﺖ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩ
***
ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺗﻮ
ﻟﻨﮕﺮﯼ ﺳﺖ -
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﺘﻤﮕﺮﯼ ﺳﺖ -
ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍ
ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﺖ
ﺁﻩ ﺍﮔﺮ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺳﺮﻭﺩﯼ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ
ﮐﻮﭼﮏ
ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﻠﻮﮔﺎﻩِ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ،
ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﻓﺮﻭﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ
ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﻤﯽﺑﺎﯾﺴﺖ
ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻦ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻏﯿﺎﺏ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽﺳﺖ
ﮐﻪ ﺣﻀﻮﺭِ ﺍﻧﺴﺎﻥ
ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﯽﺳﺖ .
ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺯﺧﻤﯽ
ﻫﻤﻪ ﻋُﻤﺮ
ﺧﻮﻧﺎﺑﻪ ﭼﮑﻨﺪﻩ
ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺯﺧﻤﯽ
ﻫﻤﻪ ﻋُﻤﺮ
ﺑﻪ ﺩﺭﺩﯼ ﺧﺸﮏ ﺗﭙﻨﺪﻩ،
ﺑﻪ ﻧﻌﺮﻩ ﺍﯼ
ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩﻩ
ﺑﻪ ﻧﻔﺮﺗﯽ
ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺷﻮﻧﺪﻩ، ــ
ﻏﯿﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮﺩ
ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮﺩ .
ﺁﻩ ﺍﮔﺮ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺳﺮﻭﺩﯼ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ
ﮐﻮﭼﮏ
ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﺣﺘﺎ
ﺍﺯ ﮔﻠﻮﮔﺎﻩ ﯽﮑﯾ ﭘﺮﻧﺪﻩ!
»ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ

من..؟!
چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست...
این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!
فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست...
فقط برای خودم هستم...خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!!
سنگین...سرگردان...مغرور...قـانع....با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛
هیچ ندارم!!!
راهت را بگیــر و بـــــــرو...
ادامه مطلـب
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتی بی صدا
هنوز وقتی بارون میآد ، دلم عشق تو رو میخواد
میگم به هر قطره بارون ، بگین به دیدنم بیاد

از چیست ؟
پیش لحظه ی پر حرف بودنت
محض،ساکتم
در پیشگاه سبز حضور عزیز تو
از چه سبب غمین و دل افگار مانده ام
بر خیز ساقی و هیجانی به پیش آر
در سرد لحظه های پر از عادت و فتور
آن همه لطیف
گرمی دست توست
مرا
آرزوی دل
کند ، مانده ام که از چه
بنویسم ... از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ...
از چه بنویسم ؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و
کور است ؟ از زمین بنویسم یا از
زمان یا از یک نگاه مهربان ؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد
یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده
نشد ؟ باز چه بنویسم ؟ از چتری که هرگز زیر آن نه ایستادم یا از
حرفهایی که هرگز به زبان نیاوردم ؟ من
عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ، من دلبسته
درختی هستم که فرصت
نشد اسممان را روی آن حک کنیم ... اگر قرار باشد بنویسم ... باید در
همه سطرهای دفترم حضور
داشته باشی ، نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را از پائیز پاک
کند ، من بیقرار حرفهای ناب
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
میون این همه دشمن تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب و دریدی
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیقه دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن با من نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم ...
آنقدر بيقراره وجودتم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
تواین روزای بارونی
قشنگه حس من باتو
خودت انگار میدونی
تموم حس خوبم رو
به چشمای تو مدیونم
حضورت رو مداوم کن
برای چشم گریونم
پرم از تو که زیبایی
تو چشمات طرح یه لبخنده
کنارتو پراز عشقم
همه دنیام میخنده
تصورکن بدون تو
پراز ترسه یه کابوسم
تویی زیباترین احساس
کنارتو نمی پوسم
آخه وقتی بارون میاد رو صورت یه عاشق مثل من
حتی فرق اشک و بارون دیگه معلوم نمیشه
امشب چشمهای من مثل ابرای بهاره ، نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریه ام نمیتونه رو تو تاثیری بذاره، آره بخند...! بخند که حالم خنده داره
این عشق یک طرفه من رو کشونده تو خیابون ها
نمی خوام توی این خلوت کسی دور و برم باشه
نه پلکام روی هم میرن نه دست میکشم از گریه
نه می خوام بند بیاد بارون نه چتری رو سرم باشه!!
امشب چشای من مثل ابرای بهاره ، نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریه ام نمیتونه رو تو تاثیری بذاره، آره بخند...! بخند که حالم خنده داره!
خوابه چشمان تو را تعبير کرد
کاش ميشد همچون گلها ساده بود
سادگی را با تو عالمگير کرد
کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد
کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد
واست خریدم اون روز برفی
به جز اسم تو روی لبای من
اون روزا نبود دیگه حرفی
یادمه اون روز دستاتو آروم
گذوشتی توی دستای من
گفتی بهترین روزای زندگیم
یعنی روزای با تو بودن
سوز برف دستاتو میلرزوند
اما گرم گرم بود دل تو
اون روز هیچکسی تو خیابون نبود
به جز قلب منو تو
یادمه اون روز تو ازم پرسیدی
تا کی عاشقم میمونی
منم میگفتم
همیشه عاشقم خودت اینو میدونی
اون روزا زود گذشت
حالا بین ما فاصله زیاده
حالا من به عشقت میرم
تو اون خیابونا میشینم
میخوام که بدونی بعد این همه سال
عاشق ترینم
| MiSs-A |

