تبليغاتX
عشق من و تو


عشق من و تو

داستان عشق ابدی من وتو

 گفت : به من بگو چقدر دوستم داري ؟
گفت :
تو را به بلندي کوهها و پهناي دشتها و به زيبايي گلها دوست دارم .
تو را به اندازه وجودت دوست دارم
زيرا .....
هيچکس را بدينسان دوست نداشته ام !
باحسرت سري جنباند و گفت :
متاسفم از اينکه نمي توانم حرفهايت را باور کنم
زيرا
قلب کوچک من تحمل ،
عشق بزرگ تو را ندارد

+نوشته شده در ساعت4 AMتوسط شهرزاد | |

اي‌ كه‌ مي‌پرسي‌ نشان‌ عشق‌ چيست‌ عشق‌ چيزي‌ جز ظهور مهر نيست‌ عشق‌ يعني‌ مهر بي‌اما، اگر عشق‌ يعني‌ رفتن‌ با پاي‌ سر عشق‌ يعني‌ دل‌ تپيدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ يعني‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌ عشق‌ يعني‌ مستي‌ از چشمان‌ او بي‌لب‌ و بي‌جرعه، بي‌مي، بي‌سبو عشق‌ يعني‌ عاشق‌ بي‌زحمتي‌ عشق‌ يعني‌ بوسه‌ بي‌شهوتي

+نوشته شده در ساعت4 AMتوسط شهرزاد | |

چيزي شبيه دريا
چيزي شبيه آتش
شبيه چشمان تو
وقتي آهسته از لاي سکوتي سبز نگاهم مي کني
واژه اي
کبوتري
دريايي
و يا شايد ستاره ي کوچک سبزي
درون من زاده مي شود
واژه اي که احتمالا تمام پاييز تو را بابا صدا مي کند
واژه اي ساده و آسوده
که پيله ي پروانگي اش را مو به مو برايت تعريف مي کند
حالا بيا به دوشنبه ي من
کنار پنجره اي از اضطراب باران و خيابان
و زمستاني از کودک و کبوتر و برف
که نمي داند تکليف اين همه آدم برفي که در حوالي خوابش پرسه مي زنند چيست
ياد آن جمعه ي خلوت از جنس بوسه افتادم
همان جمعه
که آوازي سپيد از آسمان باريد
مي ترسم ، ستاره ي سبز من
از آدم برفي هاي عريان
که به نگاه معطر ما
حسودي مي کنند
از سايه هاي بي پروا
حتي از پررنگي چاي
و بي رنگي برف و ترانه
صداي گريه ي جوجه اي مي آيد
که رؤياي سه شنبه را
روي برف ها پيدا نمي کند
ساعتم قارقار مي کند
کلاغ روي آنتن خانه ي همسايه
تيک تاک سر مي دهد
مي ترسم
ديگر نگو چرا
شايد از نبودن کسي مثل تو
شايد از بودن تو
در آخرين دقيقه ي
علاقه و اقاقي
شايد از واژه اي که درونم زاده شده
مي ترسم
با آن که مي دانم
قد همان صبح جمعه ي آخر دي ماه
دوستم داري ...

+نوشته شده در ساعت4 AMتوسط شهرزاد | |

خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

(¯`·. W W W . S A L I J O O N . I R .·´¯)
 

+نوشته شده در ساعت4 AMتوسط شهرزاد | |

روزي که ميميرم
نگران من نباش
که ميان ابرها گم نمي شوم
و اشک مريز
که نميتوانم
حتي بغض کنم
حتي صدايم مکن
که من ديگر درون تورا حس ميکنم
وقتي مردم
ميان اسمان مرا بجوي
نه زير سنگي که نام من کشيده به روي
من
هميشه تورا از فراز ابرها
تماشا ميکنم

+نوشته شده در ساعت4 AMتوسط شهرزاد | |