تبليغاتX
عشق من و تو


عشق من و تو

داستان عشق ابدی من وتو

 از تن تو که میگذرم
حرفاتو باور می کنم
تو دست بارونی عشق
خستگیمو در می کنم

میون این فاصله ها
بودن تو یه نعمته
حتی اگه یه شب باشه
سفر با تو غنیمته


شب سفر یه حادثست
برای تو برای من
یه فرصت بدون شک
واسه دوباره ما شدن

آخر این جاده کجاست
عبوره یا رسیدنه
حتی دروغ ولی بگو
که این شبا مال منه

از تن تو که میگذرم
حرفاتو باور می کنم
تو دست بارونی عشق
خستگیمو در می کنم

میون این فاصله ها
بودن تو یه نعمته
حتی اگه یه شب باشه
سفر با تو غنیمته

 

+نوشته شده در ساعت0 AMتوسط شهرزاد | |

تو آسمونی که رنگ شبه
ستاره میمیره
دل من عاشق از دوری می ترسه
بهونه می گیره
تو بری بهونه می گیره
واسه رفتنت دیره
صدای من با نبودن تو ترانه کم داره
خونه میشه زخمی از بغض دل تنگی
که زیر آواره
تو بری که زیر آواره
غصه می باره
تو مث بارون
اومدی عاشق و آشنا
اومدی خنده شد گریه ها
تو رو میخواسته دل از خدا
اگه نباشی
میرسه غربت از راه دور
نمیره سایه از شهر نور
میشکنه عاقبت این غرور
تو باشی پاییز چشمای من
بهارو می بینه
به دل بی خاطره م عطر زیبای گذشته می شینه
تو رو تو گذشته می بینه
تویی عشق دیرینه

+نوشته شده در ساعت0 AMتوسط شهرزاد | |


 باید تو رو پیدا کنم ..

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی . . .

تقدیر بی تقصیر نیست !

با اینکه بیتاب ِ منی . .

بازم منو خط می زنی !

باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودتم دشمنی !!

 

کی با یه جمله .. مثل ِ من می تونه آرومت کنه !؟؟؟

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه !؟

دلگیرم از این شهر ِ سرد..

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی ... حس می کنم از راه ِ دور !

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشامو می بَره ..

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره !

+نوشته شده در ساعت9 PMتوسط شهرزاد | |

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . .

+نوشته شده در ساعت6 PMتوسط شهرزاد | |

 

صدایم کن ُصدایم کن ُصدایت

مرا باخود برد تا بینهایت

برد جایی که اندوهی نباشد

به گوش من نیاید جز نوایت

بدنبال گل روی تو هر دم

شوم پروانه ای آنجا برایت

چو پروانه به دور هستی خویش

که میسوزد چو شمعی او به پایت

توکه شعله شدی بر کاکل عشق

بسوزانم تن و جانم فدایت

+نوشته شده در ساعت3 AMتوسط شهرزاد | |